10

این مدتی که نبودم،رفتم پیش دکترم و گفتم که قرصام اصلا اثر نداره ، دلم همش میگیره و انگار که من هیچ دارویی نمیخورم ،گفتم دستام میلرزه و آستانه تحمل استرسم اومده پایین، حتی بهش گفتم که یبار خیلی شدید عصبانی شدم و کلی جیغ زدم توی خونه ...

اونم قرصامو به جز اس سیتالو عوض کرد 

بهم آرام بخش داد دوتا لیبراکیم و ماپروتیلین

دوروز اول که همش خواب بودم ولی الان اینجوری نیس

خوبیه اینا اینه که تا میندازی بالا ، میخوابی ...بدون هیچ تلاشی...بدون هیچ فکری!

من ازونایی بودم که سخت خوابم میبرد ولی الان تحت هرشرایطی میخوابم 

حال روحیمم بهتره 

دیروز ظهر که حالم بد بود قرصمو خوردم و خزیدم توی تخت ،عصر که بیدارشدم یاد سیگما افتادم

بخودم گفتم به چپم که نیست یا مثلن من قرار نیس بهش برسم و به راستم که هیچکس منو دوست نداره درعوض مامانم و خواهرم کنارمن!

بعدشم رفتم حموم و شب با خواهر بزرگمو داداشم رفتیم پارک

خیلی خوش گذشت برخلاف همیشه که ریده میشد توی دورهمیامون!

فک میکنم هیچی بجز خودم مهم نیس!

الانم برنامم اینه که این یه ماه باقیمونده رو بخودم سخت نگیرم و هرکار دلم خواست بکنم و غصه الکی واسه کسیکه منو به فلانشم نمیگیره،نخورم!

  
نویسنده : سورمه ; ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ امرداد ،۱۳٩٦
تگ ها :